|
سيد يونس ادياني adyani
چگونه بازخوانش فهم فلسفی ميسر می شود؟ مفاهمه در نحو شناسی نشانه های فهم متقابل را به همراه دارد. قصد اصطلاحی اين واژه تا حدودی با اين نشانه مفهومی همراه و هماهنگ است. در عين حال تفاوت های زيرساختی در معنی نحوی و اصطلاحی مفاهمه وجود دارد که در فرايند عقلايی انکار ناپذيراست. مفاهمه اصطلاحی بيش از هرچيز ماهيت فکری و فلسفی دارد و از نحوزدگی نيچه ای، هرمنوتيک زدگی هايدگری، علم زدگی پوپری و زبان زدگی ويتگنشتاينی به دور است. مفاهمه های فلسفی مقاصد فلسفی را دنبال می کنند و درصدد طرح مشخصی از هدف فلسفه هستند. پس مفاهمه فلسفی رويکردی ادبی، هرمنوتيکی، علمی، دينی و زبانی ندارد تا استخدام کلمات و جهان بينی نوک دماغی در آن انحصار يابد و آن ناظر به ريشه تفکر فلسفی بر اساس منطق معرفت است. مفاهمه فلسفی طرحی از فرهنگ و تفکر فلسفی است که در دوره فترت تفکر و فراموشی انديشه، فهم ويژه فلسفی پديدار می سازد. اين فهم در خانه فلسفه به چند حالت خاص نشان ممتاز پيدا می کند. الف: بازخوانی متن فلسفه های گذشته به زبان، منطق و عقلانيت مفاهمه ای که چسان نوشته شده اند و چگونه مفهوم سازی فيلسوفان را در خود جای دادند و تا چه اندازه برای احيای تفکر فلسفی توانايی دارند. ب: بازفهمی انديشه های فلسفی پيشين به صورت فلسفی ـ منطقی که چگونه پيدا شدند و رشدکردند و سرانجام به ميرايی دچار گرديدند. ج: درک هم زمان متن، فهم فلسفه گذشته، متعلق شناسی و مواجه ساختن فهم پيشين و پسين تا از آن امکان فهم متناظر به وجود آيد. يعنی به وجود آوردن فهم جديد در مفهوم شناسی و معنی شناسی که از طريق مفهوم سازی و معنی آفرينی نسبت به فهم های فلسفی گذشته تا متعلق شناسی فهم متناظر ظهور يابد. پيدايی چنين حالتی موجب می شود که فهم متناظر سنت و مدرن پديد آيد تا نزاع و کشمکشی بين فهم گذشته و جديد شکل گيرد و در نتيجه آنچه تواناتر و عقلانيت ويژه فلسفی برخوردار است، سيطره خود را بر سامان فلسفه بگستراند. د: پديداری فهم فلسفی که از آزمون سختی بيرون آمده باشد و نشان دهد که از توانايی فکری. هـ: طرحی از هم انديشی و هم فهمی متعلق فهم فلسفه پيشين است. اين طرح ماهيت نقدی يا شرح نگاری ندارد و معطوف به رويارويی تفکر سنتی و مدرن فلسفی بر پايه عقلانيت متناظر است. رويکرد اصلی مفاهمه چيست؟ رويکرد مفاهمه ای ساختی مبتنی بر پديدارشناسی فهم، زبان، مفهوم و به نحوی حالات معنايی است. مراد از پديدارشناسی زبانی بازگشايی تاريخيت فکر و فهم فلسفی است تا در اين سير زبان خاص فلسفة فيلسوفی نشان يابد. چون هر فيلسوفی برای طرح مسايل فلسفه، زبان خاصی برای نشانه گذاری مفهومی و معنايی دارد که متمايز با ديگر زبان هاست. فيلسوف همان گونه مفاهيم جديد توليد می کند، زبان خاصی برای آن می آفريند که متمايز با زبان نحوی است. اگر ويتگنشتاين در «رساله منطقی ـ فلسفی» مدعی است زبان خصوصی وجود ندارد، تصورات او از نوع خوابگردی است و با بيدارگردی تعارض دارد. مفاهمه در ساختار مفهومی و معنايی دارای چنين رويکردی زبان شناسانه فکری است.اگر فيلسوفی به زبان مفاهمه که زبانی همه انديشيدن است آشنا نباشد، ترديدی نيست که آگاهی اندکی از تفکر و انديشيدن مفاهمه ای به دست می آورد. چنين آگاهی پيش از آن که راه گشای فيلسوف در انديشيدن باشد ، شايد برای دستيابی به فهم جديد از موانع جدی به شمار آيد. اين آگاهی هم راهزن انديشيدن است و هم به پيکار خرد بر می خيزد و هم معرفت بشری را تهی می سازد. بدين گونه بی حکمت نبود که در سلسله ی مفاهمه های فلسفی تاکيد مضاعف صورت گرفت کسانی که جوهر تفکر فيلسوفان فلسفه ساز را نمی شناسند لازم است مفاهمه ها را با استادی بخوانند که لااقل با توفيقی همراه باشد. مفاهمه ها از آنجا که مفاهيم ويژه ای طرح می کنند ناگزير زبان خاصی می آفرينند و طبق آن روش مفاهمه ای را ترويج می کنند. مفاهمه اغلب برای کسانی مفيد خواهد بود که امکان بازگشايی زبانی، مفهومی و معنايی داشته باشند. اگر کسی از چنين امکانی برخوردار شود به سادگی وارد دنيای جديدی از فهم و انديشيدن فلسفی می شود که با تصورات خوابگردی پيشين متمايز است. در منطق مفاهمه به دو نکته توجه ويژه شده است. اول: احيای منطق دانايی به جای احساس دانايی زدگی؛ دوم: حيات مجدد فرهنگ فهم و فهم پذيری بر اساس مواجهه دو فهم پيشين و پسين طبق مواجهه ذهن و مغز. پديداری اين دو اصل با آزمودن مداوم افهام فلسفی همراه است. اگر چنين حالتی پيدا شود، فکر فلسفی شاخص های وجودی خود را در عرصه فهم تواناتر نشان می دهد. نکته ظريف تر در مفاهمه ها به نقد آراستن فهم فلسفی خود و تلاشی دوباره برای خود آگاهی فهم فلسفی به خود است.اين رويکرد در صورتی معنی پذير خواهد بود که فهم جديد در مواجهه با فهم فلاسفه پيشين قرار گيرد. روشن است چنين فهمی زمانی به وجود می آيد که گذر از دانايی به فهم رخ دهد و ذهن در تعامل با مغز فکری به وجود آورد که با منطق فهم همخانه شود. اگر اين حالت بر ذهنی سيطره پيدا کند، شکوه فرهنگ فهم فلسفی را به تصوير می کشد و از بی شمار دانايی های روزمره فاصله می گيرد. حاصل به نقد آراستن تفکر فلسفی بر گونه مفاهمه ای، پديداری مدلی از فهم فلسفی متناظر است اين فهم در کنار ديگر فهم ها خود را توجيه می کند تا مورد نقد و نظر ارباب معرفت قرار گيرد.
چرا شيوه مفاهمه ای را برای بازخوانش انديشه های فلسفی برگزيديد؟ پيش از اين برای بازخوانش انديشه های فلسفی تجربه های متفاوتی ارائه گرديد که گويا حاصل روشنگرانه ای در پي نداشته است. ناتوانی شيوه های بازخوانش پيشين موجب شد که رويکرد مفاهمه ای در دستور تفکر فلسفی قرار گيرد تا دوباره بازخوانش جديدی با مدل و روش نو به محک نقد و فهم معرفت آراسته شود. پديداری مفاهمه ها چند بازخوانش را به همراه داشته که هر يک به نحوی ضروری به نظر می رسد. الف: بازخوانی متن که طرحی از مدل ويژه مفاهمه ای است. اين بازخوانی خطر نوآموزان فلسفه و فلسفه دانان دانشگاهی و حوزوی را دو چندان کرده و بر همين پايه نزاع ها و کشمکش های خانگی دانشگاهی به راه انداخته است. اميد است روزی دشمنان مفاهمه های فلسفی تواناتر شوند و از حصار تنگ کلاس های دانشگاهی بيرون آيند و انعطاف پذير شوند و ظرفيت افزون پيدا کنند تا متفکرانه مباحث بيرون خانه را بر گونه متناظر در سيمای عمومی طرح کنند. ب: بازخوانی مفهومی و معنايی.اين بازخوانی در مدل مواحهه ای تجربه جديدی است که مفاهمه های فلسفی را در روزگار قحطی فکر و فراموشی انديشيدن ممتاز نشان می دهد. چنين رويکردی سخت تبعات دانشگاهی و پژوهشگاهی در پی داشته که به جهت فکری و فلسفی بودن محض در حال فرو کش است و در عمل امکان هر نوع سخن گويی فرصت طلبانه و سلطه گرايانه را از رقبا گرفته است. در عين حال برای بازخوانش کننده فلسفه مشکلات بسياری فرا رو نهاده که لااقل از ارباب سياست دانشگاهی و پژوهشگاهی به تناسب سياست های حرفه ای تا اين حد قابل تصور نبوده است. حاصل اين دو بازخوانی مفاهمه ای بازخوانی عميق تری را در پی داشته که از آن به بازخوانی فکری ياد می شود. بازخوانی فکری وضعيتی تاريخ مند دارد و خود طرحی از تاريخيت منطق مفاهمه ای است. حاصل اين سه مفاهمه، پيدايی فهم متناظر فلسفی بين فهم سنت و مدرن است. روح اين بازخوانش ها نشان داده که مفاهمه ها مکانی برای باز ايستادن و آساييدن دانشگاهی نيست و جاده ای برای سفر کردن و رفتن عقلانی است. زيرا ذهن با مسلح شدن به منطق مفاهمه ای به استراحت و تن آسايی نمی پردازد و امکانی نو فراهم می آورد و پيوسته در صدد روشنگری مجاری فکر تاريخی و جديد است. ذهن فلسفی با مفاهمه کردن ورزيده می شود و در مباحث فکری و عقلانيتی ممارست پيدا می کند و از خوابگردی فکری بيدار می شود و سيری از بيدارگردی را برای جهان شناسی و خود شناسی در جهان واقع می آزمايد. شيوه بازخوانش مفاهمه ای نشان داده که انديشه های فلسفی خصلت پاره پاره دارند و در هيچ يک مسئله تماميت نهفته نيست. يعنی مفاهمه ها دغدغه شخصيت سازی و بت سازی فکری ندارند و همگی حقايقی واقع انگارند . شيوه مفاهمه ای رويکردی کيهان گستر است و همواره به جهان واقع نظر دارد تا از ماجرای ناميمون خوابگردی مصون بماند. آيا خواسته اصلی مفاهمه ها تسهيل درک مفاهيم فلسفی است؟ اين رهيافت تا چه حد مقدور است؟ آيا شما با اين پيش فرض شروع کرديد که درک مفاهيم فلسفیِ انديشمندان مستلزم درک انديشه های پيشينيان آنهاست؟ اهداف مفاهمه ها را دغدغه مفاهمه کننده رقم می زند و همان صورت بندی مفاهمه ها را در جهان فکر سازی سرو سامان می دهد. اگر دغدغه های مفاهمه کننده مانند آرمانش روشن نباشد، گويا هيچ کار بنيادی در پی افکندن انديشه های مفاهمه ای در تبيين هدفی و عقلی صورت نگرفته است. تسهيل درک مفاهيم فلسفی با ساده سازی آن کار فکری درجه دو برای مفاهمه های فلسفی است. برای فيلسوف مفاهمه ای در ماجرای مفاهمه ، پديدار سازی فهم متناظر سنت و مدرن اهميت نخست دارد. اگر در تفکر مفاهمه ای فهم متناظر به وجود نيايد در حقيقت قدمی فراتر از آنچه هست برداشته نشده است. چنانچه فهم متناظر پديد آيد، مسئله تسهيل درک مفاهيم فلسفی در مواجه های مفاهمه ای ضرورت خود را نشان می دهد. يعنی فهم فلسفی بر زبان فلسفه پيشی دارد. زبان فلسفی نيز بر واژه نحوی پيشی خواهد داشت و رابطه آنها از نوع اصل و فرع لازم است. به نظر می رسد ساده سازی مفاهيم فلسفی در مدل های ويژه امری ممکن است. چنين ساده سازی در دو حالت به وجود می آيد. يکی حالت زبانی و ديگر از نوع نحوی و واژه ای است. از سويی مفاهيم فلسفی در ذات خود جوهر خاصی دارند که نه ساده اند و نه پيچيده و مسئله ساده و پيچيده به حوزه زبانی و لفظی مربوط می شود. حوزه زبانی از آنجا که با حوزه نحوی ارتباط تنگاتنگی دارد، امکان ساده سازی ميسر می شود. شايد هيچ درک فلسفی مانند فکر وانهاده نيست و هيچ فهمی هم همه فهم فلسفی نخواهد بود. يعنی هيچ درکی به تمام معنی درکی تمام نيست؛ چون معرفت فلسفی شناختی تاريخ مند است و در کنار ديگر معرفت ها معنی پيدا می کند. هر ادراکی به تناسب ظرفيت وجودی محدود دارد و همپای توانايی، ادراکی ارايه می دهد. بنابراين نه برای تمام بودن معرفت دليلی وجود دارد نه برای درستی و هر دو در حکم احتمالات قرار دارند. من فکر می کنم برای پيدايی فهم فلسفی لازم است به تاريخ تفکر توجه شود تا انديشه های پيشينيان امکانی برای انديشه سازی جديد به وجود آورند. در عين حال نبايد شيوه تقليدی پيشه کرد و لازم است با جدی گرفتن فکر تاريخی راه شدن و رفتن و دريافتن حقيقت را فرا گرفت. بدين گونه ذهن برای درک انديشه فيلسوفی ناگزير از درک انديشه های تاريخی پيشينيان است؛ ولی بايد توجه داشت که همه فهم فلسفی در فکر و فهم پيشينيان نهفته نيست. انديشه های پيشينيان ابزار يا امکان و ظرفی برای رسيدن به انديشه جديد است. در مفاهمه ها من از اين نسخه چنين استفاده ای کردم و گمان می کنم که محدود کردن انتظارها از تاريخ تفکر شيوه ای مناسب تر برای احيای نوسازی و پويايی انديشه امروز است.
آيا ساده سازی و ساده انگاری برای آموزش فلسفه امری ممکن است؟ آيا ساده نگاری مفاهيم فلسفی موجب کاسته شدن مفاهيم فلسفی نمی شود؟ مدتی احساس می کنم خانه فلسفه و فلاسفه از پای بست ويران است و گويا در وضع کنونی هيچ اميدی برای نجات و احيای دوباره فکر فلسفی وجود ندارد. نمی دانم چرا دلشوره عجيبی به من دست داده که چسان عمر تفکر و انديشيدن فلسفی در اين سرای به پايان رسيده است. پديده زوال انديشه و تفکر فلسفی مدتی است در ايران رخ داده و حدود چهارصد سال است که مدل در جا دويدن يا به دور خود چرخيدن را تجربه کرده و شگفت آن که اين موضوع مهم چنان که بايد حساسيت ذهنی را نيانگيخته است. به راستی چرا خانه فلسفه و فلاسفه در اين سامان از پای بست ويران شده است؟ چرا فرهنگ نااميدی و ياس فلسفی سايه شوم خود را بر جهان فلسفه و فلاسفه گسترانيده است؟ اعمال چه سياست و استراتژی موجب ميرايی فرهنگ انديشه و تفکر فلسفی در اين سرای شده است؟ چرا اين ميرايی در دهه هفتاد و به ويژه در دهه هشتاد به اوج خود رسيده است؟ آيا ناتوانی از ناحيه انجمن فلسفه بوده يا پژوهشکده فلسفه يا گروه های فلسفه در دانشگاه ها، پژوهشگاه ها و مراکز شبه فلسفه ديگر؟ من عمق قصه را نمی دانم شما چه فکر می کنيد، شايد همان درست باشد. پديده فلسفه و تفکر مسئله ای فراموش شده در آموزش و پژوهش کشور است. چون برای اين رشته نه دانشجويان مناسبی در دانشگاه ها جذب شدند نه چنانکه بايد استادان توانايی برای تدريس فراخوانده شدند. يعنی هم دانشجويان فلسفه درجه سه هستند و هم استادان که در انجمن فلسفه، پژوهشکده فلسفه و اغلب دانشگاه ها هستند در اين حکم قرار دارند. به نظر من دانشگاه و پژوهشگاه امروز از دو فقر بزرگ رنج می برد. يکی فقر دانشجويی و ديگر فقر استادی است. اگر در اين پايه کاری جدی صورت نگيرد هر تلاش فلسفی در اين سامان نافرجام است. چون وضع موجود وضعی در سير مطلوب قرار ندارد تا امکان رسيدن به وضع مطلوب فرضی درست باشد. آموزش فلسفه در دوره ابتدايی، ميانه و عالی به استادان و متون درسی ويژه نياز دارند. متونی که مورد استفاده قرار می گيرند، اغلب با مشکلات فراوانی مواجه اند که همگی به بازنگری مفهومی و ساختاری نيازمندند. برای بازنگری متون فلسفه به دو نکته بايد توجه کرد. يکی ساده نگاری زبانی و لفظی و ديگر ساده سازی مفاهيم و معانی است. در هر دو پايه تاکنون کاری عرفی صورت نگرفته؛ ولی جای ترديدی در امکان پديداری کار فکری وجود ندارد. در عين حال ساده سازی و عاميانه سازی دو مسئله متفاوتند. ساده سازی ناظر به آسان نمايی است تا ذهن امکان مواجه شدن با مفاهيم و انديشه های فلسفی را پيدا کند. عاميانه سازی در حقيقت غير فلسفی کردن فلسفه است. اين شيوه اکنون باب روز شده که فلسفه نياموختگان دانشگاهی و پژوهشگاهی و نيز حوزوی به آن دامن می زنند و ناخواسته درصدد تخريب بنيادهای فکر فلسفی برآمدند. تفکر فلسفی در سه سطح و در غالب سه متن عرضه می شود. الف: سطح ابتدايی که برای دانش آموزان ودانشجويان مصرف دارد ب: سطح ميانه که مورد استفاده معلمان مدارس و دانشگاه ها است. ج: سطح عالی که مجالی برای انديشيدن نخبگان و پژوهشگران فلسفی به وجود می آورد. مفاهمه های فلسفه از نوع سوم به شمار می آيند و در عين حال برای معلمان و مدرسان آزموده که درصدد احيای تفکر فلسفی باشند به نحوی قابليت مصرف پيدا می کنند. چون مفاهمه ها برای کسانی نوشته شدند که فلسفه متداول را به نيکی می فهمند و در عين حال دغدغه فهم متناظر فلسفی دارند. بنابراين رويکرد اصلی مفاهمه ها در حقيقت به وجود آوردن فهم متناظر سنت و مدرن برای فکر سازی جديد است.
آيا چنين رويکردی در مورد فلسفه های دينی امکان پذير است؟ رويکرد ساده سازی روشی علمی در انتقال مفاهيم فلسفی در جهان فلسفه است. اين رويکرد در فلسفه های دينی که مانند ديگر فلسفه های مضاف ماهيت شناسايی دارند به طور عموم موثر است. مشکل اين است روش ساده سازی در مفاهمه ها به عنوان اصلی زيرساخت فلسفی کاربردی ندارد. شايد جاری ساختن چنين شيوه ای در مفاهمه ها تلاشی ناموفق باشد و نتواند توفيق عملی برجای گذارد. چون زبان مفاهمه های فلسفی، زبانی همه تفکر است و با گرايش های احساس زدگی و تخيل زدگی سازگاری ندارد. بر اين پايه انتظارها نيز بايد به سامان شوند تا روح جمعی در فضای فلسفی احوال مفاهمه ای پيدا کنند. مفاهمه ها قصه ای در فراسوی ساده سازی و ساده نگاری قرار دارند و در مواضعی با چنين روشی هم خوانی کلی ندارند. شايد در عرصه هايی طرح چنين ضرورتی بی وجود يا بی منطق باشد. در سرای مفاهمه ها تنها روند انديشيدن و فکر کردن در باره انديشه ها در دستور قرار دارد و همان پايه مفاهمه کردن به شمار می آيد. در اين پايه کسی توفيق فلسفی بيشتری به دست می آورد که تاملات خردی و سفر فکری بيشتری انجام داده باشد. کسی که درصدد فراگيری فلسفه است يا فراگرفته های دانايی را در دانشگاه ها و مدارس تدريس می کند با دنيای باز مفاهمه ها فاصله بسيار دارد و او به سادگی امکان فهم پذيری و گفتگو پذيری در عرصه تفکر و انديشيدن پيدا نمی کند. به هر حال دنيای مفاهمه ها، دنيايی همه انديشه و تفکر است و با منطق روشی و ضد روشی و سياست زدگی عاميانه دانشگاهی بيگانه است.
واکنش محافل علمی و آموزشی نسبت به سلسله آثار مفاهمه های فلسفی چگونه بوده است؟ واکنش ها نسبت به مفاهمه ها اغلب از سر بی مهری و تنگ نظری و هراس موهوم بوده و به ندرت با منطق عقلانی و احساس های بشری همراه گرديده است. برای من نقد دانشگاهی و پژوهشگاهی به دليل نداشتن پشتوانه تفکر و گرايش داشتن به سياست زدگی اهميت چندانی ندارد؛ چون به خوبی می دانم که در آنجا از نظر آموزشی و پژوهشی به دليل فقدان استاد و پژوهشگر فکری خبری از انديشه و تفکر فلسفی نيست. من نسبت به آينده دانشگاه ها و پژوهشگاه ها از نظر فکرپژوهی و فکرسازی به جهت بی مهری مضاعف به فکرسازان و فکرپژوهان سخت نگرانم و احساس می کنم که انديشه و تفکر در اين سامان روييدن نگرفته است. در عين حال از هر نقدی که پشتوانه تفکر و عقلانيت فلسفی داشته باشد، استقبال می کنم و مقام ناقدان فکر ورزی را پاس می دارم. واکنش ها نسبت به مفاهمه ها چند سويه بوده و به همين دليل در ميان دايره ای سرگردان و گرفتار شدند. بخشی ناشی از هراس و وحشتی بوده که احساس کردند مفاهمه ها به خلع سلاح آنان در دانشگاه ها و پژوهشگاه ها و موسسات علمی و فرهنگی و حتی دايرت المعارف ها منجر می شود. اين هراس و وحشت تا حدودی منطقی به نظر می رسد و پيدايی انديشه های مفاهمه ای در عمل پاره ای از امکان ها را از آنان می گيرد و به نحو شگفت انگيزی آنان را از ترجمه زدگی و کتاب زدگی و تکرار بی حاصل تدريس عرفی به مطالعه و پژوهش و فکرپژوهی و فکر کردن برای فکر سازی مجدد وادار کرده است. بخشی ديگر به طرز غير مترقبه ای نگران جا به جايی کرسی ها و از دست دادن سمت استادی در دوره کهنسالی هستند. من از آنان به فيلسوف نماهای سياسی يا دولتی ياد می کنم که علاوه بر دانشگاه ها و پژوهشگاه ها در سرای خانه کتاب ارشاد، مرکزگفتگوی تمدن ها، فرهنگستان علوم و صداوسيما به خود اشتغالی ذهنی روی آوردند. در اين خصوص خاطر مديران آموزشی و پژوهشی را در دانشگاه ها و پژوهشگاه ها راحت کنم که چنين احيايی در اين سامان غير ممکن است. زيرا در گذشته چنين بوده که نخبگان فلسفی بر جای خود نبودند و اکنون نيز چنين است و فردا چه می دانم شايد به همين گونه باشد. روح اين مفاهمه ها به واقع چنين دغدغه ای ندارند تا به احتمالی دور از ذهن به چنين اهداف پيرامونی دست يابند. مفاهمه ها در سرای فلسفی مهمان های ناخوانده هستند که با حضور خود در سطح وسيعی عرصه را بر مدرسان دانشگاهی و پژوهشگران پژوهشگاهی تنگ کردند. من به بازنگری در جذب دانشجويان و استادان فلسفه و تصفيه علمی آنان به صورت فراگير باور دارم و گمان نمی کنم در جايی مانند دانشگاه ها، پژوهشگاه ها، موسسه تحقيقات فلسفه، و انجمن فلسفه چند استاد يا پژوهشگر فکری فلسفی بتوان نشانه کرد. به طوری که گويا در روزگار قحطی فيلسوف به سر می بريم و شگفت آن که هيچ نشانه فکری از فيلسوفان تاريخی نيز جز نبش قبرهای دانشی بر جای نمانده است. در عين حال موافق تعطيلي گروه ها، انجمن ها، دانشکده ها و پژوهشکده های فلسفی نيستم؛ ولی به بازنگری ساختاری و ماهوی آنها بدون سيطره سياست سخت باور دارم و راه نجات فلسفه را در دوران فترت انديشه و تفکر در سير احيای گری مفاهمه ای می دانم.
چه شاخصه های ممتازی برای مفاهمه ها وجو دارد؟ مفاهمه ها شاخص های ممتازی دارند که تنها با فرهنگ مفاهمه ای قابليت فهم پذيری پيدا می کنند. 1ـ مفاهمه ها عاری از زبان زدگی هستند و بر همين پايه دچار بازی زبانی از نوع ويتگنشتاين، چامسکی يا فودور نمی شوند. چون بنا نيست با لغت پراکنی و فضل فروشی بی حاصل ذهن مخاطب دچار تشويش شود و اصل بر وضع اصطلاح برای فکر سازی است تا مفاهيم و معانی مفاهمه ای در آن ظهور يابند. در اين معنی زبان ظرف مفاهمه هاست که به عنوان ابزار نشانه ای، انتقالی و ثبت و ضبطی آن به شمار می آيد. 2ـ مفاهمه ها دغدغه واژه شناسی ندارند. چون مفاهمه کننده باور دارد که ريشه شناسی هستی ،وجود، ماهيت يا پرسش از ريشه های نحو شناسانه کاری است که نحو شناسان بزرگی چون نيچه و هايدگر دنبال می کردند. شگفت آن که در ايران پيروان آنان مانند فرديد و مريدان او در مجموعه بنياد فرديد،گفتگوی تمدن ها، خانه کتاب ادبيات فلسفه ارشاد، انجمن فلسفه، پژوهشکده فلسفه و فرهنگستان علوم اين شيوه را به نام فلسفه و تفکر فلسفی پی گرفتند. حاصل اين گرايش به توسعه لغت شناسی باستانی و در مواضعی مدرن انجاميده؛ ولی در روند تفکر و انديشيدن فلسفی تاثيری بر جای نگذاشته است. 3ـ مفاهمه ها دغدغه مفاهيم و معانی دارند که چسان آفريده می شوند ، توسعه می يابند و می ميرند. بدين گونه فيلسوف هم نگران تفکر است و هم حاصل آن تا نقش خود را به درستی در جامعه بشری ايفا کنند. اگر فيلسوفی به آفرينش فکری دست نزند، ادعای بدون دليلی بر کرسی نشانده و بی جا کرسی استادی را اشغال کرده است. در ايران اين فرهنگ باب روز شده که فلسفه دانان غير فيلسوف با سيطره قدرت سياسی بر کرسی فلسفه تکيه زدند و جامعه فلسفی را نا باورانه به خواب آرام فرا خواندند. شگفت آن که ارباب سياست علمی و فرهنگی به حمايت فلسفه دانان می پردازند تا با بزرگ نمايی آنان چتری برای در پوشش قرار دادن نخبگان فلسفی قرار دهند. من نگران وضع موجود فلسفه در ايران هستم و احساس می کنم هيچ رگه ای از تفکر و روشنايی در سامان فلسفه وجود ندارد. به هر صورت فلسفه در سرای خود دچار پيری زود هنگام شده است. 4ـ مفاهمه ها در عرصه های مختلف فلسفی خود را به صورت وجود شناسانه نشان می دهند. مانند هستی شناسی ، وجود شناسی، ماهيت شناسی، منطق شناسی؛ سياست شناسی، علم شناسی و نيز نگرش های هرمنوتيکی، ليبراليستی، پلوراليستی، مونيستی و در عين حال هيچ يک روح مفاهمه ای به شمار نمی آيند. در اين بينش اصل حيرت هستی و نيستی شناسانه است که موجب پيدايی فکرورزی و مفاهمه ای شده است. آيا در وضع کنونی فلسفه حيرت و فهم حيرت مدارانه وجود دارد؟ چرا در فلسفه امروز حيرت بی رنگ شده و به صورت فرهنگی ممتاز نتوانسته خود را نشان دهد؟ آيا فلسفه بی حيرت مانند جسم بدون روح نيست؟ وضع موجود فلسفه از نظر فلسفه شناسی چه وضعی است؟ آيا وضعی در نشان فلسفه است يا طرحی از بی نشانی ها؟ 5ـ مفاهمه ها به نحوی پاسخ عملی به فقر روح و تفکر فلسفی هستند تا در دوره فترت انديشه و تفکر در ماجرای انديشه و فکر کردن آن را خاکروبی کنند. مفاهمه ها مدلی برای هم انديشی و نوفهمی به شمار می آيند که از طريق باز خوانی فهم ها و انديشه ها و افکار پيشين و پسين حاصل می شوند. اين فهم ها نه همه تمامند و نه همه ثابت و همگی پيوسته در سير کمال و تحول استمراری قرار دارند.
جای چه پژوهش هايی را در فلسفه دين خالی می بينيد؟ در ايران پژوهش حقيقی بی وجود است و مدتی است که منطق پژوهش از فرهنگ خواص نيز رخت بر بسته است. فرهنگ پژوهش فلسفه مانند فرهنگ آموزش بيمار است و تاکنون نسخه شفا بخشی برای بيماری آن دو پيچيده نشده است. بدين گونه آنچه امروز از آموزش و پژوهش فلسفه ياد می شود تنها طرحی برای جا به جايی عبارات و عاميانه کردن ادبيات فلسفی در کنار زبان عرفی فلسفه انجاميده است. جای ترديدی نيست در ايران مرکز پژوهش های فکر بنيادين فلسفی لازم است تا با فراهم آوردن امکانات پژوهش، فکرورزی فلسفی صورت گيرد. اکنون نه اين مرکز وجود دارد و نه چنين امکانی به پژوهشگران داده شده که خود به پژوهش های بنيادين در فلسفه بپردازند. اگر کسی با اتکای به خود وارد عرصه پژوهش های بنيادين فلسفه شود به سرعت دچار بايکوت وجودی در دانشگاه ها و پژوهشگاه ها می شود. به نظر من در همه حال اصل پژوهشگرند که دغدغه انديشه و فکرکردن دارند و شگفت آن که هميشه به دلايل موهوم فراموش می شوند. اگر بناست در سامان فلسفه، فکر پژوهی بالنده شود و فلسفه در روند پژوهش قرار گيرد، راهی جز تربيت پژوهشگر فلسفی وچود ندارد. چنانچه خانه پژوهشگرها آباد نباشد يا از سر بی مهری بر او سخت گرفته شود، چه انتظاری که پژوهشي از نوع فکر پژوهی برای احراز فکر سازی در اين سامان وزيدن گيرد. به نظر من فلسفه در وضع کنونی دانشی خام و ناپخته است و در هر بخش آن زمينه وسيعی برای پژوهش های بنيادی وجود دارد. برای نمونه در فلسفه اولی لازم است هستی ونيستی يا وجود و ماهيت را بازخوانی، بازفهمی و نوفهمی کرد و به سرچشمه نزديک شد. در فلسفه سياسی بايد «مجمع عقلای مدنی» در دستور پژوهش قرار گيرد که ممکن است پاسخی به نيازهای فکر سياسی و حکومتی جديد باشد. در فلسفه دين از بازخوانی معرفت دينی می توان سخن گفت و از فهم متناظر خبر داد که با فهم متداول ناهمسان است. فلسفه دين مانند فلسفه تحليلی در مواضعی دچار بازی زبانی شده و تاکنون چنان که بايد از آن نرسته است. اگر زبان زدگی يا سياست زدگی از فلسفه دين رخت برنبندد به نظر می رسد هيچ کار مبنايی در دين شناسی صورت نمی گيرد. در فلسفه دين چند پژوهش بنيادی لازم است. الف: معرفت شناسی دينی که طبق فرهنگ، منطق و عقلانيت دينی صورت می گيرد؛ ب: فلسفه سياسی و حکومتی دين يا رابطه دين، جامعه مدنی و حکومت سياسی؛ ج: رابطه فلسفه دين با فلسفه اولی، فلسفه علم ، فلسفه زبان و فلسفه اخلاق. به نظر می رسد پژوهش سوم کاری از همه دشوارتر است و به همين دليل در اين پايه کمتر تامل عقلانی صورت گرفته است. تهران سيد يونس ادياني |